نقش آیت اللهی ها در آموزش ادبیات در شهر یزد (9) - 2

ادب به معنی ، یا مترادف با تربیت ، نزد بزرگترین کودک خانواده از آنجا مهمترین است که قاعدتا" از وی به کوچکتر ها منتقل می شود . نخستین بخش از این ادب  به مصداق « از محبت خارها گُل می شود » مهر ورزی و محبت به دیگران است که طبیعتا" بین کودکان خانواده وجود دارد امٌا در قلمرو ادب و تربیت میبایست تقویت شود و مبادا تحت تاثیر حسادت یا پرخاشگری یکی یا همه شان به مسیری منفی بیفتد ؛ و در این خصوص محبت میان خواهر بزرگشان با ایشان مثال زدنی بوده است (3) .
موضوع دیگر همکاری و مشارکت در امور منزل بود که ایشان علاوه بر منزل خودمان به امور منزل مادر بزرگم نیز کمک می کرد و از آنجمله بود تغارک خمیر پرهیزانه ای که هرروز ایشان آماده می کردند و محمد آقا پس از بازگشت از مدرسه حدود ساعت 11:30 ابتدا آن را نزد نانوا می برد تا بپزد و بعد از آن به خانه خود می رسید . در کارهای دیگر نیز بنا به تربیت و ممارست و محافظت همیشگی والدین از هیچ کمکی اباء نداشت. از آب حوض را کشیدن و به باغچه ها ریختن تا خریدهای روزمرٌه ی خانه خدمت در میهمانی هائی که پدرم مکرر می دادند ( فکر می کنم تا سال 1335 دریزد که نزد ما بنام سال سِیلی مشهور است و ضع کسب و کار و بنابر این وضع زندگی مردم رونق داشت ) برخی از امور ساخت باغچه در باقی آباد تا سال 1334 ، برخی از کارهای مربوط به تعمیر منزل یزد که ناگهان آب باران محلٌه به داخل زیرزمین ها آن افتاد و خطر تخریب کلٌ آن می رفت ، و پس از آن جریان عقدکنان و عروسی خواهربزرگم در سالهای 1333 و 1334 ، و.... تابستانها که می شد همه شب برخی از وسایل را به پشت بام بردن و صبح بازگرداندن و اموری که بعید می دانم امروز فرزندان یزد روزانه حتی یک دهم آنهم را انجام دهند (4) .
شخصا" خاطرم هست که وقتی ایشان اصرار داشتند که تحت شعار « روزی یک کار نیک بنما » عضو سازمان پیشاهنگی یزد به مدیریت مرحوم آقا محمد رضا لسان بشوند پدرم می گفتند : تو الآن روزی هفت - هشت کار نیک انجام می دهی ، چه نیازی به پیش آهنگی ؟
سالهای پنجم و ششم دبستان را ایشان در دبستان حکمت یزد ، محلٌه لب خندق ، روبروی کاروانسرای پسته طی کرده بودند که وقتی من پس از ایشان در سال تحصیلی 1335 - 1336به آن دبستان رفتم از مؤدب بودن ایشان برای من گفته می شد که باید کاملا" سرمشق بنده هم باشند .آن سالهای نیمه دهه 1340 سالهائی بود که وضع کسب و کار در یزد رو به افول می نهاد و مشاغل آزاد همیشه از « کساد بودن بازار یزد » شکوه و شکایت داشتند ؛ و وقتی خشکسالی ها هم به عدم رونق بازار اضافه می شد موجد یک سیکل بحران و سیر قهقرائی بود .
حاج محمد آقا آیت اللهی سیکل اوٌل دبیرستان را  در حوالی سالهای 1333 - 1335در دبیرستان ایرانشهر تحصیل کرده اند ( که در آنجا در زمان ریاست محبوبی اردکانی و معاونت قلمسیاه که هردو پس از یک سال با خواست نظام شاهنشاهی و با مساعدتهای آموزش و پرورش وقت به تهران مهاجرت کردند و آقای قلمسیاه انصافا" بدون وابستگی ئی خاص به نظام طاغوت و تنها به اتکاء استعداد ذاتی خود در آنجا درخشیدند ، با آقا میرزا محمدبن آقا شیخ عطاء الله آیت اللهی همکلاس بوده اند ) و شاید از همان سالهای 30 یا نیمه نخست دهه 1340 بوده است که توجٌه آیت اللهی ها از حوزه به سوی معلمی جذ ب شده است و ایشان نیز سر از دانشسرای مقدماتی یزد به مدیریت فخرالدینی و معاونت آقا علی آیت اللهی در آورده اند ؛ و انصافا" تربیت نزد آقایان فخرالدینی و آیت اللهی مثال زدنی بوده است .
نزدیکترین دوستانشان در آن زمان از آیت اللهی ها بودند که در آن زمان همستگی و انسجامی مثال زدنی داشتند : آقای سید کاظم آیت اللهی که بعدا" خلبان نمونه ایران شدند و آقای احمد آقا آیت اللهی لیسانسیه روانشناسی و ایشان نیز بعدا" دبیر ادبیات .
تصوٌر می کنم از حوالی 1338 به عنوان آموزگار شاغل شدند . 

(3) در اواخر دهه 1330 به دلیل مسائل سیاسی کشور از یک طرف و فقر عمومی از جمله نزد دولت ، امنیت کامل در یزد برقرار نبود . در آن زمان دبستان های دخترانه حق داشتند بگمانم حدٌ اکثر تا چهار نفر دانش آموز پسر داشته باشند و از این رو پدرم ، آقای نجم الهدی ؟ و آقای مشیری ؟ فرزند مشیرالممالک مشهور و یکی دیگر از بزرگان پسرانشان را در دبستان دخترانه همٌت ثبت نام کرده بودند . فکر می کنم سال 1329 یا 1330 سه دختر عمویم ، که پدرشان در آن زمان رئیس ثبت اسناد و املاک یزد بودند ، دوتا از خواهرانم و محمد آقا در آن دبستان دانش آموز بودند و من هم در کودکستان همجوارش بودم . تعریف می کردند که پسرها شیطنت می کرده اند و رسم بود که شیطنت کرده ها را سر صف صبحگاهی جلوی دیگران تنبیه کنند تا دیگر دانش آموزان هم متاثر و متنبه شوند . یک روز که مدیر مدرسه ، خانم پری مؤمنی ، محمد آقا را نزد خود می طلبد و از وی می خواهد به دلیل شیطنتی که دیروزش کرده بوده است کف دستش را رو به بالا بگیرد که ستٌره بخورد خواهر بزرگم جلو می دود و به حمایت از وی کف دستش را می گیرد و می گوید خانم مدیر خواهش می کنم به جای او مرا تنبیه کنید ! و خانم مؤمنی با دیدن چنین صحنه ی محبت آمیزی به شدٌت متاثر شده به گریه می افتد و از تنبیه کردن صرفنظر می کند ...
(4) یکی از دلایل عدم چابکی ، رخوت و وزنبالای بسیاری از کودکان و نوجوانان کنونی یزد نازپروردگی کنونی آنان و عدم مشارکتشان در امور بدنی یا لااقل ورزش و تربیت بدنی است .