شب چلٌه هم شب خیرات و مبرٌات بود و چه بهتر از این ؟

پدرم می گفتند : همان سالی که رضا خان رضا شاه شد آقا بزرگ آسید یحیی پس از نماز شام و خفتن زبان جنباندند که شب چلٌه نزدیک است ؛ به فکر فقرا هم باشیم ...
مادر بزرگم که دختر ارشد آقا آسید یحیی بودند گفتند : آقا هرسال یکی دوهفته به شب چلٌه زبان می جنباندند . خودمان هم می دادیم ... هم آقا می دادند و هم ما
پدرم ادامه دادند : خوب ، بله ...
از یکی دو ماه قبل از شب چلٌه بزرگترها از وضع زندگی فقرا و نیازهای آن زمانشان مطلع می شدند ؛ این اطلاعات هم بیشتر توسط نوکر و کلفت ها جمع آوری می شد که یا از خودشان بودند ، یا اصولا" با آنها رفت و آمد داشتند ، یا در هرحال وارد خانه فقرا که اکثرا" هم بیش از یک اتاق اجاره ای یا اجاره مجٌانی بود می شدند و خوب ته و توی زندگی آنها را در می آوردند . مردم خوب می دانستند که چه کسی دروغ می گوید و چه کسی واقعا" محتاج است . به چه کسی باید لحاف داد ( که از همه چیز گرانتر تمام می شد ) به چه کسی لباس و به چه کسی خاکه زغال ...
روحانیون باصطلاح زبان می جنباندند و ارشاد می کردند و تجٌار هم که در شهر چهل - چهل پنجهزار نفری آن روزگار تعدادشان زیاد نبوده است ؛ همه یکدیگر را می شناختند و با یکدیگر همآهنگ بودند بیشتر به محلٌه مسکونی خود و دهاتی که درآنجا املاک داشتند می پرداختند . توزیع قلمرو خیریه هر تاجر و مالک و حتی روحانیانی چون آقا آسید محمد آیت الله که باصطلاح دستشان به دهانشان می رسید از سالها قبل مشخص شده بود ؛ با اینهمه از اوایل آذر نزد روحانی بزرگ شهر که در آن زمان آقا آسید یحیی بودند نوعی تقسیمات و هماهنگی به وجود می آمد که خانواده ای از چند جا نگیرد و خانواده هائی دیگر باصطلاح سرشان بی کلاه بماند .
حوالی 1340 :
« میدان بار » جنوب شرقی میدان شاه جائی بود که چند کامیون خاکه زغال می آوردند و حاجی م ... صاحب میدان مدعی بود که این خاکه زغال ها را ارزانتر به خیرمندان می دهد ( و البته برخی از مستمندان مدعی بودند که دارای خاک بسیار بیشتری است و خلوص سایر خاکه زغال ها را ندارد ! ) . بعضی هیزم (جفنه ) هم می دادند و شنیدم که یکی از تجٌار یزد در حوالی 1340 مقداری نیمسوزهم بین نیازمندان توزیع کرده بود .
از موقعی که کارخانجات نساجی در یزد دایر شده بود لحاف به قیمت نسبی پائین تری تمام می شد و مستمندان بیشتری صاحب لحاف می شدند . با احداث کارخانه اقبال قیمت نخ پائین آمده بود و کرباس یک لا پهنا هم ، که به رنگ توسی رویه و زیره آن را تشکیل می داد ، ارزانتر تمام می شد . داخل آن هم به جای آنکه پنبه بریزند « پُرز کارخانه » می ریختند . لحافدوز بازارچه مشیری مدعی بود که یک روز ده تا از این لحافها دوخته است ؛ اگر چه کم آجیده کرده است ... گویا حوالی 1345 ، که نگارنده در یزد نبوده است ، تاجری تعدادی پتوی ارزانقیمت هم داده است ...
لباس هم می دادند ... آن روزها فقرا از گرفتن لباسهای کهنه هم بسیار شاد می شدند ؛ دوران قبل از نفت بود ...
و شب چلٌه که می شد سعی می کردند به قول خودشان نوک سوزنی هم که شده است شیرینی سقٌ دهان فقرا را بزند . برخی نذر می کردند که در این شب شیرینی بدهند ، گرچه گویا مورد انتقاد و شماتت برخی از روحانیان - سادات شمال و شمالشرق شهر قرار میگرفتند که عید زرتشتیان را ترویج می کنند . یک سال در همین شب چلٌه یا شب یلدا من و مرحوم اخوی بزرگترم صد عدد نان که بین آنها مقداری پشمک گذاشته بودند بین فقرای محله های گودال مصلی - امامزاده جعفر - تخت استاد و .. بخشی از جنوب مصلی پخش کردیم . بخش شمالی مصلی بیشتر از هدایای افشار ها و غضنفر ها استفاده می کردند . یکی از خویشان ما در این شب سورک داده بود . حاج غلامحسین عطار نقل پخش کرده بود ... متوسلیان در آن سال برای شب چلٌه مقدار معتنابهی زلوبیا و گوشفیل پخته بود که معلوم شد سفارشی است برای توزیع کردن ... امٌا پدر بزرگم و برخی دیگر از روحانیان شهر بیشتر به توزیع آش و شولی در این شب یا روز آن معتقد بوده اند ...
شب چلٌه دیگران را فراموش نکنیم .