یاد بود آقا سید علیمحمد آیت اللهی

شصت سال قبل از این ، اوایل اسفند 1335 ، طبق معمول برخی از روزها از بازارچه لب خندق یزد می گذشتم که از دیستان حکمت به خانه برگردم . سال پنجم دبستان بودم . جلوی مغازه آقا سید محمد علی آیت اللهی ، فرزند آیت الله آقا سید جواد بن آقا سید یحیی ، که می گذشتم به ایشان سلام کردم . طبق معمول بسیار به گرمی به من پاسخ دادند . به حدٌی مهریان بودند که دلم می خواست به ایشان سلام بدهم که با آنهمه مهربانی پاسخ بگویند . آن روز به شوخی گفتند : نوه عمٌه ! همین که شب عید می شود به یاد خیٌاط ها می افتی ! . تابستان آن سال سیل مهیبی آمده بود و خسارات سنگینی به ما وارد ساخته بود . بسیاری از مردم یزد از این سیل خسارت دیده بودند . وضع بازارهم بسیار کساد بود . پدرم گفته بودند که ممکن است آن سال کت و شلوار نوروز برایم نخرند ؛ بخصوص که خوب درس نمی خوانم و راست هم می گفتند . جان درس خواندن نداشتم . موضوع را که به آقا سید محمد علی گفتم خندیدند و به شوخی گفتند ؛ به آمیرزا جواد ( پدرم ) سلام برسان و بگو اگر اجازه بدهند من کت و شلوارم را بدهم به تو ! . پدرم هم ایشان را که پسر دائیشان بودند دوست داشتند . یاد روابط فامیلی آن روزها به خیر . وقتی از حدود مغازه ایشان می گذشتم دلم قرص بود که یک حامی در این محلٌه دارم .
من فاتحه برای آن مرحوم خواندم ؛ شما هم خواندید ؟