علاج کن همه این انتظارها ؛ ای دوست ....


« نجات خلق » ز ذلٌت مرامنامه ی اوست
همان که دشمن اهریمن است ؛ و طالعِ دوست

چه قرن هاست که این گل نهان ؛ و ظاهر بوست
عقب برو ای ابر ! ؛ چون که « نور » ز اوست

و گر « امید » نباشد ، ز هستیش چه نصیب ؟ 
تمام هستی موءمن به باطن است و به خوست

عَلَق به لحم و تمام استخوان و پی منقوش
« امید کلٌ بشر » تا که اوست ، با رگ و پوست

تمام فکر به کار است و چشم در راهش ...
و گفته ها همه در آرزوی وی زین روست

که راستی و درستی کند حکومت و بس !
رَوَد دروغ و ریائی که بر سر هر کوست ...

چو خلق گشته به زنجیر ظلم و جور در سده ها
طبیعت است که این فکر و ذکر وی الگوست

« امید » از دل مظلوم دهر دور مباد ! ...
خلایقی که مصائب همیشه در پهلوست ...

خلایقی که خدا جوست ، یاربش دریاب !
« فرج » اگر تو بخواهی اشاره ی ابروست

چه چشم ها که به راهش فرو نشست و بخفت
علاج کن همه این انتظارها ؛ ای دوست ....




علیرضا آیت اللهی 19 اردیبهشت 1396