آیت الله العظمی حاج آقا شیخ فضل الله نوری ؛ که مشروعیت واقعی را به مشروطیت دروغین نفروخت


فکر می کنم سال 46 یا 47 بود ، مدیر یک ماهنامه ، دکتر حسین آیدین ، که اصولا" پزشک بود ، پس از اینکه نسخه ای برای سرما خوردگیم داد ، خودش هم با داروهای اشانتیونی که بهش داده بودند نسخه را پیچید و همانطور که تکیه کلامش بود و همه را استاد خطاب می کرد ؛ گفت :

-      یک چیزی برای این شماره ماهنامه زندگی در باره مشروطیت مینویسی که شنبه به من بدهی برای چاپ ؟

بیست و یکی – دو ساله بودم و بسیار تازه کار . گفتم :

-      سعی می کنم . تا چه پسند افتد و چه در نظر آید !

فردایش که جمعه بود در یزد بودم و نزد پدرم . وقتی به پدرم گفتم که میخواهم در باره مشروطیت بنویسم وی که معتقد بود همیشه نویسنده باید موضوع نوشته اش را با بزرگترها در میان بگذارد تا از تجربه ی آنها « مفت و مجٌانی » بهره مند شود ؛ پرسید :

از کنه جریان مشروطیت خبر داری ؟!

مرا به شک انداخت ؛ ( و بعدها می گفت مشکل ترین نوشتن در باره سیاست است ؛ چون به ندرت اطلاعاتی که از ماجراهای سیاسی داریم اطلاعاتی باصطلاح دست اوٌل و حقیقی هستند . )

صبح شنبه که دوباره در تهران بودم به مدیر ماهنامه تلفن زدم که :

- ببخشید . وقت نکردم !

او هم گفت حالا آنقدرها هم واجب نبود !

بعد ها شنیدم پدر بزرگ پدرم ؛ یعنی

 آیت الله العظمی آقا سید یحیی موسوی با مشروطیت میانه ای نداشته است و بطور کلٌی معتقد بوده است که :

-      امنیٌت از هر چیزی بهتر است که مبادا هرج و مرج شود

-      دخالت بیگانه هم دلیل حق بودن ماجرا نیست ؛ چرا که هیچ دایه ای دلسوز تر از مادر نمی شود . پس : هدف اصلی از این « بلوا » احتمالا" چیز دیگری است که ماجرای مشروطیت در واقع وسیله و بهانه ای برای آن است ....

-      امروز بسیار خوشحالم که آنروز ننوشتم .

آنهم شاید به نوعی یک شورش فریبخوردگان بیسواد و کم سواد و بیخبر از همه جا بنام « انقلاب » ! بوده است