خاطره ای از مرحوم آیت الله سیٌد مرتضی ( سیدعلی ) آیت اللهی

یاد دائی آیت الله به خیر و گرامی

چقدر صاف و صادق بودند ؛ و دنیائی از محبت حتی اگر در محنت

من نوروز تا نوروز حتما" با پدرم به دیدار دونفر می رفتم . پدرم روز دوٌم نوروز راه می افتادند به تبریک گوئی نزد بزرگتر ها و من هم از حدود 1335 تا 1344 حتما" همراه ایشان . نخست به دیدار بزرگ فامیل والده ، سید مهدی نقیب زاده می رفتند که گویا هم طرفدار کارگران و اقشار ضعیف جامعه و هم قطب دراویش بود و عجب باقلوا و قطٌابی که تعارف می کرد . شاید مقصود پدرم از همراه بردن من این بود که یکی از احفاد عموزاده نقیب زاده و خلاصه از احفاد شاه نعمت الله ولی هم حضور داشته باشد و انصافا" هم نقیب زاده مردی بزرگ و بزرگمنش بود . از منل ایشان که در کوچه کلاهدوزها بود مستقیم به راه می افتادیم به سوی کوچه شیخداد و شاه عبدالقیوم که منزل بزرگانی چون دائی هایشان ، حاج سید مهدی ( که اکثرا" در یزد نبودند ) حاج سید مرتضی ، حاج سید مصطفی ، حاج آقا علی ( که ایشان هم کمتر در یزد بودند ، پسر دائی بزرگترشان حاج سید طاهر ، تا حاج شیخ جلال ، حاج شیخ احمد اوقاف و حاج میرزاحسن دائی والده ام ... در آن محدوده بود .

پدرم از ارادت بسیار من به آیت الله آقا سید مرتضی ، که اگر در حدٌ نوک سوزن هم شده سمت استادی من را هم داشتند ، با خبر بودند و از این روغالبا" دوٌمین اطراق ما در آنجا بود :

عارف – ساده زیست – بی غلٌ و غش و تا بخواهی مهربان و خویشدوست که واقعا" ، با آن اخلاق صاف و صادق و بسیار خوششان ، عید را برمن و سایر کودکان و نوجوانان و جوانان ، شیرین و گوارا می کردند .

نوروز یعنی روز خوش با روی خوش ، مهر و محبت به همه بخصوص به کوچکترها ...

یادشان به خیر و گرامی